فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

تولد ت مبارک ............

سلام به گلهای زندگیم چه قدر خوشحالم که تونستم بازم بیام براتون بنویسم این دو سه روز اصلآ حالم خوب نبود حوصله نداشتم یه کم غصم گرفته بود ولی دارم خودمو جمع وجور میکنم حالم بهتر شه ولی بیشتر نگران شما  فاطمه گلی هستم خیلی حساس   شدی مخصوصآ وابسته به بابایی الان هم که وضع کار شرکت بل کل به هم ریخته   فعلآفقط بابایی سرکار هست البته اونم تو هواست به همین خاطر اعصابش داغونه هروقت بابایی بخواد بره بیرون دنبالش گریه می کنی یا مجبور میشه با خودش ببرتت یا اینقدر گریه می کنی که به زور آرومت می کنم یا اینکه میگی باید چهارتاییمون با هم بریم حالا هر جا که می خواد باشه قربونت بره مامانی که چقدر با م...
29 بهمن 1391

تولد سه ماهگیت مبارک خوشگلم

ماهگیت تموم شد وآغاز ماهگی   جانم مامانی چه زود گذشت قربونت برم که سه ماهت تموم شد وشدی سه ماهه وامروز وارد ماه چهارم شدی سه ماهگیت مبارک نمی دونی بعد از این همه سختی تو ماه اول وکمی تو ماه دوم چقدر بعدآ برامون پرخاطره وشیرین بود تواین ماه بابایی بیشتر پیشمون بود یه مآموریت کاری که باید تو بوشهر انجام می داد وبه همین خاطر بیشتر وقتش با ما بود تو این ماه خوب می خندیدی صدا در می آوردی اغو می کردی ولی بیشتر برای خاله فاطمه وقتی بهت می گفتم اغو ذوق می کردی به جای اغو جیق ووصداهای ناموزن تحویلم می دادی (تو کفش بمون) ولی برای خاله فاطمه   خوب بود حتی توتلفن که بهت می گفت بگو اغو خوب جواب...
26 بهمن 1391

روزهای شیرین...........

سلام به گلی خانم و موش موشیه کوچولویم الان که دارم می نویسم همتون خوابید ومن باید بیدار باشم تاساعت یک داروی فاطمه رو بدم آخه دیشب خواب موندم حتی صدای زنگ موبایل هم بیدارم نکرد تا ساعت دو خودم بلند شدم حالا فرصت مناسبی هست که بیام اینجا باور نمی کنید مثل بقیه مامان عاشق این سایتم وعاشق نوشتن خاطراتتون                                           از فاطمه که بیماریش تقریبآ خوب شده البته هنوز یه کم اسهال داره یه عاد...
23 بهمن 1391

2چیلدرن وعکسهاشون

مامانی رو ببخشید که دیر به دیر میام اخه مشغولیاتم خیلیه که وقت استراحت هم ندارم اینترنت ایرانسل رو هم کنار گذاشتم وتازهEDSL وصل کردم دلم لک زده بود برای اومدن به اینجا وهمچنین یه عالمه دلتنگی برای دوستان این مدت با وجود اینکه بابایی پیش ما هست خیلی خوشحالیم مخصوصآ شما دوتا فرشته که یه عالمه بهتون خوش میگذره بابایی هم خداییش تو کار خونه بهم کمک می کنه آخه مشتریها اومدن سراغم مجبورم کردن لباساشونو بدوزم وکم کم شروع به دوخت کردم محمد رضا هم کمی آرومتر شده اگه خوابش بیاد می زارمش تو گهواره در ومی بندم دوتایی منو فاطمه میریم تو اتاق خیاطی ومن کارمو شروع می کنم داداشی هم می خوابه عزیز مامانی که چق...
21 بهمن 1391

روزهای خوب................

روز چهارشنبه (آشنایی اول) بازم طبق معمول کارای تکراری بچه داری شستن ، پختن ، نظافت  ویه کم خیاطی، واما مامان که همیشه دلش می خواد تو کار خیر شرکت کنه می خوا برای پنجمین بار دو دختروپسر دم بخت رو بهم برسونه اگه خدا بخواد وبه صلاح باشه و با اینکه از ته دل خوشحالم ترس از آینده هم دارم که زبونم لال یه وقت اتفاق بدی نیفته به همین خاطر فقط معرفی کردم بقیه به گردن خودشون اون شب من وبابایی وشما دو فرشته برای آشنایی دو خانواده اونهارو همراهی کردیم فعلآ هنوز اتفاق خاصی نیافتاده فقط مادر وخواهر داماد خیلی خوششون اومده وراضین جلسه های بعدی در این هفته برگزار میشه تاببینیم خدا چی می خواد ...
8 بهمن 1391

روزشماری از زندگی گلهای باغم

دو شب قبل طبق معمول همیشه بچه ها باید می خوابیدن فاطمه که قربونش برم تا چراغها روشنه ویه آدم بیدار هست بیداره واویلا موقعی که ظهر خوابیده باشه ولی دیشب اذیت نکرد وراحت گرفت وخوابید در عوض محمدرضاکوچولوی فلفلی تا نزدیکای ساعت 4 بیدار بود نق می زد وگریه می کرد نمی دونم چش بود ولی یه کم دلش سنگینی می کرداخرش تو بغلم خوابید دو بار هم نزدیک بود لهش کنم تا اینکه گذاشتمش تو گهوارش دیروز هم از صبح گرفتار نظافت وپخت وپز بودم وبعدهم فاطمه رو حمام داددم که کلی کیف کرد آخرش هم به زور لباسشو تنش کردم می گفت می خوام آب بازی کنم ولی سرما خورده بود می ترسیدم بدتر بشه بعدش نهار خوردیم محمد رضاهم خوب خوابید تو این ...
4 بهمن 1391

برگشت مادر جون ودایی از سفر کربلا

  سلام گلهای باغ زندگیم دیشب مادرجون ودایی روح الله از سفر کربلا برگشتن اونم ساعت 12 شب که چون فاطمه کمی سرماخورده بودوهوا هم خیلی سردبودبه خاطرکوچولوهابه استقبالشون نرفتیم ولی همه دایی ها خاله وزن دایی ها وکلآ همه اقوامهای درجه یک رفته بودن و تعریف که می کردن کلی برنامه وفیلم داشتن واسی خودشون وقرار بود فردا نهاربریم اونجا که به خاطر یه مسئله ای نشد که بریم ومن کلی دلم گرفت وناراحت بودم همه اونجا جمع بودن غیراز ما که هی زنگ می زدند که بیاین دیگه ولی من نهاردرست کرده بودم بعداز خوردن نهار بابایی عمه سلیمهرو که فقط موقع کاریاد برادرشون می افتن رو برد بوشهر پیش دکترپوست ومادوباره تنها شدیم و...
2 بهمن 1391
1