فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

نی نی هنوز نیومده توبغل مامانی

سلام به گلهای نی نی وبلاگ خوبید ؟ بازم عذر می خوام به خاطر تآخیرم اخه این روزااینترنت تو خونه ندارم وخیلی سختمه که بیام خونه باباجونم  دلم برای همتون تنگ شده بود الان هم همسری رو تو خونه  تنها گذاشتم امشب اومدم فقط برای اینکه بیام پیشتون     این روزها وضعیت خوبی ندارم خس ته، سنگین ولگنم بسیار درد میکنه احساس  میکنم که بند بند بدنم ازهم میخواد از هم باز بشن از بس شکمم صفت میشه  که احساس می کنم همه رگهای تنم میخواد از هم بشکافه هروز میگم فردا نی نی  میاد وشروع می کنم به تمام کردن کارهای نیمه تمام آخه دوست دارم با ورود نی نی  همه چیز تمیز واماده باشه تقریبا ...
20 آبان 1391

خاطرات تولد فرشته من فاطمه کوچولو به دنیای آرزوهایش

                                                                 شیرین ترین هدیه ای که تا حالا گرفته ام تولد شما دختر قشنگم که اونم از طرف خداست خدایا ازت ممنونم به خاطر این همه لطفی که در حق این بنده ناچیزت نمودی شب جمعه ساعت 11شب بود که احساس کردم دیگه وقتشه تولدتورو می گم قبلش منوبابااحمدت برای پیاده روی رفتیم تاسر...
22 خرداد 1391

روزهای آخر تولد

  سلام به دختر گلم به عروسکم وبه شیرینی زندگیم نازگلم دیدن تو منو بی طاقت کرده وحالم اونقدر دگرگون شده که خوابیدن نشستن وحتی راه رفتن برایم مشکل شده ومی دونم که این حس خستگی در شما دخترعزیزم هم هست ومیل به آمدن دراین دنیا لحظه به لحظه شمارا مشتاقتر ساخته ولی ٧روز دیگربیشتر به ورودت به آغوش مامان وبابا باقی نمانده قوی باش که ٧روز دیگه متولدخواهی شد ونور و روشنایی را به خانه ماهدیه خواهی کرد گلی خانم بابایی هم سه روز دیگه میاد راستی نگفتم چه معجزه ای شد که بابا کارای آومدنش ردیف شد گفتم که دلم روشن واین حق من وتوست که بابا پیشمون باشه بابایی یه همکارداره که که فقط به فکرخودشه همیشه به...
25 ارديبهشت 1391

ورود به نه ماهگی

  بازم سلام می کنم به کوچولوی خوشگلم وبه فرشته ناز زندگیم دوستت دارم                                                                          مامانی شماالان جنینی ٨/٥ ماهه هستی ونزدیک به٢٠روزدیگه تولد میشی روزبه روز  بزرگتر میشی وتکونهات نیز بیش...
21 ارديبهشت 1391

احساسی در درونم

گلی جونم دل نوشته های قبل از تولد وچیزهایی که تودفتر خاطراتم هست  رو برات می نویسم تا بدونی که چقدروجودت برایم گرانبهاست اولین تلنگر سلام به کوچولوی خودم که نمی دونم هستی یا نه سلام به اونی که دوستش خواهم داشت به اندازه تمام دنیا کوچولوی نازم مدتهاست که انتظار اومدنتو می کشیدم الان سه روزی هست که حس وجودت در وجودم ریشه دوانده نمی دانم هستی یا نه کم کم دارم حست می کنم خودم هم مطمئن نیستم ولی با این حال دیروز تا حالا دارم با تو حرف میزنم خدا کنه حدسم درست باشه کوچولوی عزیزم اگر در وجودم باشی مقدمت را مبارک میگم دیگه وقتی بابات نیست من تنها نیستم با توآم تویی که برایم زند...
19 ارديبهشت 1391

خبری خوش

کوچولوی نازم سلام مامان جون امروز خبر خوشی شنیدم خبر وجود تو تویی که انتظار بودنت مرا بی طاقت کرده بود امروز رفتم آزمایش دادم وقتی جواب رو گرفتم تمام وجودم سرشاراز عشق بود ولی یک لحظه نفسم بندشد نتونستم طاقت بیارم که خودم رابه دکتربرسونم وجواب روبگیرم همون جاازخانمه جواب روپرسیدم وقتی گفت خانم مبارکه جواب مثبته روحم تازه شد قلبم سرشاراز عشق تو به تپش افتاد دراون موقع خدارو شکرکردم واحساس غرور کردم ووجودتورا خیلی خیلی احساس کردم بابات خارج ازاستان سرکار بود نمی دونستم خبر وجودتورو چه جوربهش می دادم بایه پیام تقریبآگنگ که: چه خوبه وقتی یه خبرخوشی می شنوی بهترین یاروهمراهت کنارت ب...
19 ارديبهشت 1391

روزی نو

سلامی دوباره به شکوفه وجودم مامانی من درهمه لحظات با توآم باتوست که حرف می زنم باتوست که روزهای پرخاطراتم راسپری می کنم ودرهر لحظه مواظبت هستم ولی ای کاش ویار نداشتم تا بیشتر به جوانه زندگیم حیاط می دادم گل سرسبد زندگیم وعشق بابا ومامان برای قدم گذاشتن در این دنیا من وبابات روزشماری می کنیم ولی انگار لحظه ها هی کندتر میگذره وتونازم قوی باش که تنها امید من باباتوهستی می دونی امروز چندوقته که دردل من وبابات جاگرفته ای؟ امروز دقیقآ یک ماه وبیست وهفت روزه سه روز دیگه دو ماهت تموم میشه می ری تو ماه سوم آرام بگیر کوچولوی نازم             &nb...
19 ارديبهشت 1391

صدای تپش قلبت

مدتیست که با کوچولوی درونیم روی صفحات خاطرات روزانه ام صحبتی نکردم واکنون می خواهم حرف بزنم ازاتفاقاتی بگویم که باگامهای عاشقانه بسویش برداشتم چندروزی صدای تپشهای بی امان قلبم تمام بدنم را به لرزه انداخته بودآخرنمی دانی لحظات شنیدن صدای قلب تونازنینم مرا دیوانه کرده بود آن شب زودتراز همیشه خوابیدم تابه خیال خودم زودترصبح شود من وعمه سکینه ات که تا آن روز اوهم در انتظار ورود نی نیش دراین دیارمثل من لحظه شماری می کرد قدم برداشتیم به طرف مطب دکتر بیچاره بابایی هروقت که نوبت دکتر میشه صبح زود بعداز اذان صبح میره برازجان نوبت دکتر می گیره بعدمیاد مارو میبره خلاصه گام برداشتیم به طرف مطب دکت...
19 ارديبهشت 1391

روزی بسیارمهم وحساس

شکوفه مامانی سلام چندروزیه گرفتاربودم ووقت مناسبی برای حرف زدن باهات نداشتم ولی اکنون باوجود اتفاقات مهمی که رخ داده کارامو راست وریس کردم واومدم که بنگارم از آنچه که باید گفت. روز 4شنبه 30 تیرماه بود که برای یک سری آزمایشات وسنوگرافی به برازجان رفتم خدارا شکربابات مرخصی بود واین بود که هم خیالم راحت بودوهم بابودنش کلی از مشکلات من حل می شداون روز مشخص میشدجنسیتت چیه دختریا پسر؟ من برام فرقی نمی کرد چون هم بچه اول بودی وهم فقط می خواستم سالم باشی ولی بابات عاشق دختربود می گفت اول سالم بعد دختر      بابایی رفت که نوبت سنو واسی من بگیره منم تواین فرصت ر...
19 ارديبهشت 1391