فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

حرفهای شکسته فاطمه

حرفهای شکسته فاطمه که فعلآهمینارو یادمه     تتاست  (کجاست)                  سایت   (ساعت)              کولت  (کولر)     کچار می کنی (چکار می کنی)   اختهاش (خنده هاش)         بلاشک (لواشک) یت (رفت)      ریتیم (رفتیم)    اجاجون (آقا جون))              &nbs...
6 آبان 1391

امروز بلايي بزرگ ازمادورشد

روز سه شنبه 11 مهر صبح زود بابایی برای ماموریت کارای شرکت رفت بوشهر منم که شبها نمی تونم راحت بخوابم دیر خوابم می بره ساعت 9بود که از خواب بیدار شدم بعداز خوردن صبحانه شروع کردم به تدارک غذاتقریباساعت 10 بود که یه احساسی بهم دست داد تو فکر بابایی عشقم همه هستیم رفتم زود صدقه انداختم تو صندوق بااینکه می دونستم بابایی خودش اینکاررو کرده خوب نهار اماده شد نماز خوندم بابایی یه کم دیر کرده بود همینکه گوشی رو برداشتم بهش زنگ بزنم خودش وارد شد سلام کردیم وخسته نباشید فاطمه پرید توبغلش ولی احساس کردم یه طوریه گفتم خوب لابد خسته هست سفره رو کشیدم گفتم چرااینقدر دیر کردی گفت ماشین خراب شد معطلم کرد تعجب کردم ماشین که ...
19 مهر 1391

امروز بابايي رفت بوشهردنبال كاربيمه براي گرفتن خسارت ماشين

بمیرم از روزیی که بابایی اومده نتونسته حتی یک ساعت پیش ما باشه اگرهم بوده یا خسته یا از درد پاهاش نتونسته اروم بگیره قضیه تصادف هم به کارای روزانش اضاف شده یا اگر هم یه روز بیکار باشه بالاخره یکی براش کار درمیاره  به گفته خودش نه میاد مرخصی بلکه تازه  کاراش شروع میشه  چهار شنبه ١٢مهر بابایی باز صبح زود از خونه زد بیرون یه جرستقیل گرفته بود که ماشینو تا بوشهر برای کارشناسی به اداره بیمه ببره نزدیکای ظهربود که زنگ زدم کارشون انجام شده بود حالا برازجان بود داشت قطعاتی برای تعمیر ماشیتن می خرید من تا ساعت سه  منتظرشدم نیومد اونوقت پیام داد که من خونه بابام هستم دارم نهار می خورم بعدشم میرم برازجان من ...
19 مهر 1391

فاطمه گلي ماماني الان دوروزي ميشه كه به مهد ميره

سلام به همه دوستان خوبم فاطمه مامانی دو روز یه که بالاخره به مهد رفت راستش قصد نداشتم بزارمش مهد چون هم             سنش کمه وهم به خاطروابستگی شدیدی که به خودم داره فکر نمی کردم بدون من بمونه                 ولی برخلاف تصورم همین که وارد مهد شدو همین که بچه هارو دید اونقدر غرق بچه هاشده                بود که منو نمی دید منم یه گوشه ای وایستاده بودم که منو نبینه یه لحظه متوجه  شد من اونجا   &nbs...
8 مهر 1391