فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

کارهایی که گلی تو6تا7ماهگی انجام می داد

یکی دیگه از خاطرات فاطمه که تودفترخاطراتم یاداشت کردم وطبق قولی که به خودم وگلی کوچولوی خودم دادم باید همه روتووبلاگش ثبت کنم و حالا دنباله خاطرات شش ماهگیش سلام به خانم کوچولوی مهربونم گلی جون توروز به روز بزرگترونازتر،عزیزتروخوشگل تر می شی وروز به روز که بگذره یه چیز جدید یاد می گیری قبل ازظهر روزسه شنبه 89/4/29 دختر خاله زهره که بیست وهشتم پابه این دنیا گذاشت وزمینی شد از بیمارستان به خونه اومد یادم نره اسمشو صالحه گذاشتن من خیلی دلم می خواست قبلش همراه با شما دختر نازم می رفتم وبه هنگام آمدنش اونجا بودم ولی آخه عصرهم بابات می خواست بیادترجیع دادم خونه باشم تاعصرهمراه با هم سه تا...
2 مرداد 1391

کارهایی که فاطمه تو سن چهارماهگی انجام می داد

               سلام به فرشته کوچولوی مامان اومدم تایکی دیگه از خاطراتت رو اینجاثبت کنم عشق همیشگی من امروز٨٩/٢/٥ روز یکشنبه نوبت واکسن داشتی با دایی عیسی رفتیم واکسنتو زدیم اولش یه کم گریه کردی بع اروم شدی معلومه خیلی تحمل دردرو داری دعا می می کنم تب نگیرتت دیروز یعنی ٨٩/٢/٤ چهار ماهت تموم شدوکارهایی که می کنی عبارتنداز: دستاتو تو هم گره می زنی وتو دهنت می کنی ومی مکی که خیلی با مزه میشی سر شکم می شی سرتو بالا می گیری اونوقت از کاری که کردی خوشحال میشی وشروع به خنده می کنی جیق می زنی باص...
6 تير 1391

شش ماهگی فاطمه

سلام به دخترنازم تاتنه توتولو امروز89/4/10 روز جمعه هست وشما امروز 6ماه و6روزته برای اولین بار فرنی خوردی ازامروز غذای کودکتو شروع کردی خیلی با لذت می خوری چون قبلآغذای سفره رو مزه مزه نکردی حالا می تونی فرنی بخوری براتم لذت بخشه وماهم از فرنی خوردن توکوچولوی شیطونم ذوق زده میشیم بعد که سیر شدی باصدادرآوردن دهانت و بیرون کردن زبانت غذای اضافی راازدهانت بیرون پرت می کنی ومنو عمه سلیمه از این کارت کلی می خندیم راستی...............   راستی نق نقو هم شدی چون می خوای دندون دربیاری لثه هات اذیتت میکنه گوشات هم درد می کنه که مرتبآ سرتو تکون میدی وگوشای کوچولو ونازتو به شونها...
5 تير 1391

وای که که بامزگی هات شروع شد

بابایی سر کار بود من بودم و شما و عمه سلیمه ومن هرروز شاهد قدکشیدنت بودم وقتی توچشمای نازت می نگریستم برای فردای روشنت در صفحه ذهنم برنامه هایی به تصویر می کشیدم ورویاهای قشنگی در ذهن می پروراندم که تاآن زمان برایم غریب بود.................   شکوفه زندگیم شبی که فردای آن روز قرار بود بابایی از سر کار بیادخوشحال بودم وحس قشنگ مادرانه و خانم خونه رودر خودم دوباره حس کردم                                آخه وقتی بابا نیست دلم ...
29 خرداد 1391

خاطرات بعد از تولدفاطمه

                                        وقتی تولد شدی روز اول که از بیمارستان اومدیم خونه دوروبرمون شلوغ بود شب که شدهمه رفتن خونشون عمه سلیمه که دیگه شده بود دختر بزرگمون پیشمون موند وعمه شهربانو باپسر4ماهش هم موند تا اون موقع خونشون سعداباد بود شب موقع خواب فرشته کوچولوی من خیلی گریه می کرد انگار دل درد داشتی منم هم زمان بهات دل درد شدید گرفته بودم  نمی دونستم علتش چی بود عمه ازم سوال کرد............               &nb...
27 خرداد 1391
1