فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

بیماری..........

سلام سلام به بچه های گلم وبه دوستان خوبم دلم می خواست همیشه از خوشی وسلامتی بنویسم ولی نمیشه به گفته مادرجون میگه بیماری مال آدم مسلمون ومومنه این چندروز همش گرفتار دکتر بودیم هفته گذشته که اسهال واستفراغ داشتی فاطمه گلی شمارو میگم تا یک هفته دارو مصرف کردی به ظاهر که خوب شدی ولی دیروز صبح ساعت شش بیدارشدی گفتی مامان جیش دارم همین که بردمت دستشویی افتادی به استفراغ اول فکر کردم به خاطر مهمونی شب قبل بوده که تخمه خوردی گفتم مامان چقدر بهت گفتم تخمه نخور گوش ندادی حالا ببین حالت بهم خورده بعدش گرفتی خوابیدی بابایی هم که ساعت 8رفت بیرون دوباره بلند شدی این بار اسهال داشتی بد جوری هم، ترسیدم خدایا...
3 اسفند 1391

برگشت مادر جون ودایی از سفر کربلا

  سلام گلهای باغ زندگیم دیشب مادرجون ودایی روح الله از سفر کربلا برگشتن اونم ساعت 12 شب که چون فاطمه کمی سرماخورده بودوهوا هم خیلی سردبودبه خاطرکوچولوهابه استقبالشون نرفتیم ولی همه دایی ها خاله وزن دایی ها وکلآ همه اقوامهای درجه یک رفته بودن و تعریف که می کردن کلی برنامه وفیلم داشتن واسی خودشون وقرار بود فردا نهاربریم اونجا که به خاطر یه مسئله ای نشد که بریم ومن کلی دلم گرفت وناراحت بودم همه اونجا جمع بودن غیراز ما که هی زنگ می زدند که بیاین دیگه ولی من نهاردرست کرده بودم بعداز خوردن نهار بابایی عمه سلیمهرو که فقط موقع کاریاد برادرشون می افتن رو برد بوشهر پیش دکترپوست ومادوباره تنها شدیم و...
2 بهمن 1391

آقای پدر عذاب وجدان می گیردکه............

پدری که بعداز 22روز دوری از خونه وزن وفرزند وحالا مرخصیش رسیده وبا عشق راهی شهرشون میشه وباور نمی کنه کی برسه وفرزندان را در اغوش بگیره وحالا این پدرعاشق به ارزویش می رسه وبعداز کمی استراحت اکنون احساس مسئولیت می کنه و به کارهای نیمه تمام خونش میرسه یه راست میره تو حیاط خلوت واونوقته که مادر خونه صدای گمبه گمبی می شنود ودرمی یابد که صدای شکستن دیوار است برای لوله کشی مادر خونه در حالی که در آشپزخانه مشغول نظافت بود با صدای گریه دختر بچه 3ساله وپدر سرگردون مواجه میشه وقتی می پرسه چی شده با صورت کبود شده دخترش دنیا روسرش خراب میشه وپدردر حالی که خودراسرزنش می کردبا دستپاچکی یخ روی قسمت کبود شده می گ...
29 دی 1391

می خواهم با شما باشم...............

  روزها ولحظه ها می گذرد وخوشحالیم که روزمان به خوبی سپری شده وکودکمان داره کم کم بزرگ وبزرگتر میشه و هی باگذر زمان ما هم نقشه ها وبرنامه هایی در ذهنمان می پرورانیم که وقتی بزرگ شدن اول مهد بعد مدرسه ،دانشگاه ازدواج وبچه دارشدنشون ولی غافل از اینکه این عمر ماست که داره کم کم تموم میشه وتازمان نودارشدنمون مثل الان سروحال وجوان نیستیم ونمی تونیم ................. اونوقته که افسوس می خوریم کی ای وای چه آرزوهایی و ای کاش نیروی جوانی هم همیشه در ما استوار می ماند همین حس تلنگری برای من که در زود بزرگ بودن شما گلهای زندگیم عجله نکنم تا نهایت خوشی وازبودن در کنار هم دردوران کودکیتان لذت ببریم چون...
28 دی 1391

تولد دوماهگیت مبارک محمد رضا

دیروز روز بدی نبود در واقع همه روزهای خدا خوبه شکر می کنم به خاطربزرگی   ومهربونیت ای خدای مهربان محمد رضا دو ماهه شد عزیزم تمام زندگیم ای که با ورودت گرمی وصفا وصمیمیت رو به کلبه قلبمان هدیه دادی وعشق را درما به اوج رساندی با گرمی نفست زنده ایم وبا عشق روزمان را شروع می کنیم وبه پایان می رسانیم پس باش تاعشق در ما کامل شود عزیزم تولد دو ماهگیت مبارک صبح ساعت 7محمدرضا بیدارشد چون گرسنش شده بود وقتی صداشو شنیدم روشو برداشتم دیدم داره دستاشو می خوره ای مادر به فدات دلم آب شد کوچولوی ناز من، تو بغلم گذاشتمش به چشام خیره شد ولبخنیدی زد قند تو دلم آب شد خدایا دنیا یه طرف شم...
26 دی 1391

میریم برای چکاو وواکسن داداشی

الان ساعت یک ونیم نیمه شب است وچون روز وقت کافی ندارم که بیام مجبورم بعد از اینکه بچه هارو خواب کردم بیام فاطمه ظهر خوابیده بود به زور خوابش برد محمد رضارو هم تا خواب کردم شد ساعت11 تا دو ساعت دیگه یعنی 3/45دیگه دو ماهش تموم میشه صبح قراره محمدرضا رو ببرم بهداشت برای چکاو وزدن واکسن خدای من روز سختی رو در پیش دارم خدا کنه مثل فاطمه باشه قربون فاطمه برم واکسن که میزد نه گریه می کرد ونه تب می گرفت اینم بگم که پسرم خیلی ارومه ماشالله خوش خنده وبا مزه اغوش که می کنم کلی برام می خنده و صدای ها ها از گلوش در میاره می خواد بگه اغو ولی هنوز قادر به گفتن نیست البته به جز در سه مرتبه که اونم خونه اقاجون...
25 دی 1391

من اومدددددددددددددددددددددم

  سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من اومدم بلاخره مشکل سیستمم حل شد ویه سیستم گرفتم وانشالله اگه مشکلی پیش نیاد از این به بعد بیام وخاطرات شما گلهای زندگیمو اینجا ثبت می کنم از دوستان هم عذر می خوام که زحمت کشیدن کلی نظر گذاشته بودن ومن نتونستم به خاطر مشکلم بیام پیششون از این به بعد از خجالتتون درمیام امروز24دی ماه 1391 است وحال جوجوهای منم خوبه بابااحمد صبح ساعت 9رفت سر کار وآخر هفته باز میاد  ومحمد رضا هم بهش دارو دادم چون مرتبآ به قول خودمون سر دل داره وبالا میاره بهش دارو محلی میدم درواقع یه نوع طب سنتی هست ارومش می کنه بعد گرفت خوابید فردا هم ...
24 دی 1391

یک ماهگیت مبارک پسرم

سلام به همه دوستان گلم وسلام هم به دختر نازم تاتنه مامانی وگل پسرم محمد رضای خودم امروز 25 آذر هست ویک ماه گذشت یک ماه از تولد محمد رضا گذشت  وچه زود گذشت عزیز دلم یک ماهگیت مبارک   خوشحالم بااینکه دوران سختی رو گذرنوندیم ولی شکر به خاطر وجودت کوچولوی من واز اینکه شمارو دارم خوشحالم وشکر که خداوندبه من نظر دارد خوشبختم که خداوند  شمارا به من بخشید والان 24 ساعته پیشمی وبا وجود شما گلهای نازم به زندگی امیدوارتر شدم شکوفهای زندگیم با وجود شما من زنده ام ونفس میکشم خداراهزار  مرتبه شکر  شب که موقع خواب میشه فاطمه تختشو ول میکنه میاد پیش من تو بغلم می ...
25 آذر 1391