فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

فردا میریم برا چکاو ...........

سلام الان اصلان وقت ندارم بنویسم مامانی، محمدم فردا اگه خدا بخواد میریم بهداشت برا چکاو  وزدن واکسن شش ماهگیت فردا دیگه شش ماهت تموم میشه میری تو ماه هفتم  تبریک میگم عزیزم که شش ماهه شدی بعدآ سر یه وقت مناسب همه چیزو برات می نویسم عزیز دلم راستش الان حوصله هیچی رو ندارم پس تا بعد می بوسمتون ...
24 ارديبهشت 1392

روزشماری از زندگی گلهای باغم به روایت تصویر

سلام به دختر گلم وشاه پسرم دوروز پیش یعنی روز پنج شنبه خدا دوباره در رحمتش رو به روی ما باز کرد وما حسابی غافلگیر شدیم چه هوایی بود بارون با اون دانه های ریز ولطیفش گونه های مارو نوازش می کرد حال می داد برای گردش این بود که من وفاطمه یهویی زدیم بیرو بعد از مدتها که از گردش تو بارون محروم بودیم رفتیم وحسابی حالشو بردیم   اینجا در حیاط بودیم وخیلی وقتها هم بود که فاطمه شما نمی ذاشتید یه عکس درست وحسابی ازت بگیرم حالا به عشق بیرون رفتن وگشتن تو بارون گذاشتید ازت عکس بندازم تیپتو برم     خوب به هر درختی که می رسیدی می گفتی مامان عکسمو بگیر ...
14 ارديبهشت 1392

اولین روزهای 6ماهگی محمد رضای مامانی

بازم سلام به گلهای باغ زندگیم   امروز نیز با عشق آمدم که بنویسم روز شمار زندگیتان را معشوقه های نفسم   تمام لحظاتم با شما سپری می شود واین برایم از همه لحظات زندگیم با ارزشتر است واکنون که بابایی آمده که پیش ما بمونه برایم هنوز گواراتر است چون دیگر اشک دوری از پدر را در چشمان فاطمه گلی نمی بینم ومن هم دیگر دلتنگ نیستم هوراااااااااااااااااااااا امروز 15روزی میشه که محمد جانم وارد ماه 6شدی ولحظات خوبی داشتی ومن در کنارت عشق مادری را باتمام وجود سپری می کنم  اولین روز 6 ماهگی حمام دادنت بر طبق عادتم هست که وارد هر ماهی که می شوید اولین روز باید پاک وآراسته شوید ...
10 ارديبهشت 1392

بازم گلهای من...................

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام به موش موشیهای خوبم خدارا شکر سرما خوردگی دوتاییتون بهتر شده دیگه زیاد رو بیماریتون حساسیت نشون نمی دم نتیجش هم اینه که زودتر خوب میشید دیروز بعد مدت زیادی رفیم خونه یکی از دوستان قدیمیم خاله حمیده  خیلی خوش گذشت اونم یه دختر 9ساله داره هم اسم خودت با عروسکاش کلی بازی کردی بعد هم توراه برگشت به خونه تو یه کوچه تاب وسرسره دیدی این بود که به میل خانم کوچیک ویسادیم وکمی بازی کردی که همین یه کم هم بهت خیلی خوش گذشت امروز هم زن دایی مرضیه اومد خونمون کلی با هم بازی کردیدوقتی زندایی داشت با دادشت بازی می کرد درس بچه داری بهش می دادی می گفتی...
1 ارديبهشت 1392

عاشقتونم .......................

  سلام به شکوفه های بهاریم مامان جان من الان مدتیه که حوصله ندارم یه کم خسته ام به خاطر  همین کمتر آپ می کنم ولی هرروز میام سر می زنم بابایی که میره سر کار زیاد دل ودماغ زندگی رو ندارم خدا می دونه  اگه شما نبودید چه بلایی به سرم میومد الان هم که خوابید  نگاهتون می کنم هییییییییییی قربون صدقتون میرم براتون میمیرم عشقهای زندگی من بابایی شرکتشون کارش تموم شده وهمه رو دک کردند وحالا بابایی  مجبور شده تو یه شرکت دیگه تو عسلویه، گرمترین منطقه استان کار کنه از کارش راضی نیست انشالله که کار شرکت خودشون  زودتر شروع بشه ودوباره همگی به ارامش برسیم واما محمد رضای م...
28 فروردين 1392
1