فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

شیرین زبونیهاوکارهای قشنگ فاطمه وشیطنت محمدرضادر اخرین روزهای 11ماهگیش

1392/7/21 9:44
1,060 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیییییییییییییییییییییزانم 

اینجا یه لحظه یادم به مفصر 6 ساله کلاس افتادقهقهه

حالا جدی جدی

سلام عزیز دلم میوه باغ زندگیم وروجکهای خوشگلم وقند عسلم

وسلامی مخصوص وگرم به دوستان گل گل گلم

وای خدای من وقتی میام مطلب بنویسم بااینکه چه ذوقی دارم که چی بنویسم

حالا یادم میره به حرفهای قشنگ فاطمه ولی سعی می کنم یادم بیارم

الان 18 روزی میشه که میری مهد ولی هنوز وابستگیت به من زیاده اول که می خوام

  ببرمت با کلی ناز وعشوه معطلی می کنی که شاید دلم به رحم بیاد ونرم البته رفتن

به مهدرو دوست داری به شرط اینکه منم بیخ گوشت باشم ولی این صیغه دیگه نمیشه

نازنینم هروقت تو کلاس بهت غذامیدم به خاطر اینکه بیشتر پیشت باشم سیاستت زیاده

اینقدر که هم لفتش میدی وهم تا آخرشو می خوری خداوکیلی تو خونه سراینکه غذا

نمی خوری با هم کل کل می کنیم آخرشم نیمه تمام می مونه ولی اونجا ............水母头0124

روز دوشنبه گذشته رفته بودید مانور آتش نشانی تو مدرسه خاله زهره اینااااااااااا که وقتی ا

ومدم دنبالت توراه بهم میگی مامان بگم شماره آتش نشانی چنده منم با چنان ذوقی بگو

 عزیزم چنده وشما(یک وبیست وپنج)قهقهه تو مانور گفته بودید (یک -دو -پنچ  ،صدو بیست

 وپنچ وحالا شما میگید یک وبیست وپنج)الهی فدات بشم  ومی گفتید اگه یه جایی آتش

 گرفت به 125 زنگ بزن زود بیاد آتش وخاموش کنه ودیروز که یه عالمه خارو خاشاک پشت

دیوار حیاطمون چیده وجمع کرده بودیم بابایی موقع رفتن به سر کار اونارو آتش میزنه منم تو

آتاق خیاطی بودم که با صدای بلند ونفس زنان خودتو بهم رسوندی که مامان بدو بدو همه

جاآتیش گرفت برو به یک وبیست وپنج زنگ بزن بیاد آتش وخاموش کنه 水母头0058اولش

متوجه نشدم ترسیدم بعد که جریانو فهمیدم منم به خاطر اینکه ذوقش بیشتر بشه دویدم

 یه تماس رو آبی گرفتمنیشخند水母头0119بعد دویدیم در حیاط نمی دونی چه حال و

هوایی پیدا کرده بودی 水母头0167

امروز همش از لباس ودوختن لباس حرف می زدی می خواستی برات یه لباس مجلسی

ناب بدوزم چقدر هم مدل می دادی تا اینکه رفتی بوردا رو برداشتی ودوتا مدل از تو بوردای

لباس بچه گانه انتخاب کردی وایییی نمی دونی چه ذوقی کردم گفتم خدایا فاطمه اینقدر

بزرگ وخانم شده که حالا توبوردا مدل انتخاب می کنه水母头0049

مدتی هست که لب پایینتو می خوری هرترفندی زدم نشد ترکت بدم تا اینکه جمعه شب

رفته بودیم خونه آقا جونم ویه عکس زشت  فتوشاپی تو موبایل خاله فاطمه دیدم ومنم از

فرصت استفاده کردم و گفتم وای خدای من چقدر این آقاهه زشته لباشو ببین اینم عین

 فاطمه لباشو خورده وحالا این شکلی شد水母头0035 دیگه دیدم دستاتو گذاشتی رو چشمات

 وتا نیم ساعت تو خودت بودی وزیر لب می گفتی معذرت می خوام من نمی خوام این شکلی

بشم دیگه لبمو نمی خورم  عزیزم دوست ندارم بترسونمت ولی نمی دونی چقدر روحیه منو

خورد کرده بود این کارت ومی ترسم این عادتتو ترک نکنی حالا خیلی کمتر لبتو می خوری جز

 در موقعی که یادت نباشه水母头0065

وقتی با داداشیت بازی می کنم شما هم هرجا که باشید سروکلت پیدامیشه می خوای

که عین داداشی باشی یعنی ادای کوچولوهارو در میاری مثلآ میگم داداشی کو دستته

 وقتی داداشیت دست می زنه میگی مامان از منم بپرس وقتی می پرسم یه جور بچه

گونه بچه گونه دست می زنی که من خنده م میگیره فدات بشم که من فکر کردم شما

 خیلی بزرگ شدید واین همه زحمت کشیدم تا اینقدیت کردم ولی دوست داری کوچولو

بشی

خوب از محمدرضا بگم فدات بشم ماه عسلم که چقدر این روزها کارت شده تقلید از دیگران

وشیطنت

بای بای می کنی، صدامون می زنی با ها ها گفتن ،دد میگی صدای بلبل در میاری البته

 با فوت کردن مداوم ونگاه من می کنی

منتظری بیفتم دنبالت وآماده میشی همین که گفتم بگیرش چنان ذوقی می کنی وفرار

 می کنی که قلب منم از شادی بمب می ترکونی

 

الان شدی رو پاهات مایمیسی داری راه رفتنو تمرین می کنی خدایا یعنی به زودی میشه

 که قدمهای کوچولوتو به تنهای بذاری ومن ببینم

 

وقتی می ذارمت تو روروک خنده ت میگیره انگاربرات مسخره هست مقاومت می کنی

وپاهاتو می زاری رو لبه های روروک وبلند میشی وبعد به ریش من می خندی وبعد دوتایی

بلند بلند قهه قهه می زنیم

 میگم محمدرضا منو ببوس نگام می کنی وقتی که بوست کردم شما هم هی لپمو بوس می کنی

بوس که نیست می خوری菌菇村0350

 

وقتی میبرمت مهد برا رسوندن فاطمه اگه ولت کنم بیام هم هیچی نمی گی از بس تو بین

 بچه ها بهت خوش می گذره وهل می خوری تو کلاسها وبچه ها بدو بدو نازت می کنن تازه

عکس هم با بچه ها انداختی 

پسندها (2)

نظرات (8)

الهام مامانه امیرعلی جون
21 مهر 92 14:32
خصوصی

مامان فاطمه کوچولو
21 مهر 92 20:39
سلام مامان خانوم عزیز. متشکرم بخاطر کامنتای قشنگت. همون جا جواب دادم. روی ماه دوتا فرشته کوچولوت رو جای من ببوس ناهید جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااان







مرسی عزیزم

مریم--------❤
22 مهر 92 13:43
سلام عزیزمـــــــــــــــــــــــــــــــ

خوبین؟خیلی دلم براتون تنگ شده بودببخشید نبودمآخه حجم درسا و کارامون امسال یه دفعه خیلی زیاد شده و وقت هیچ کاری ندارم

امیداورم شاد و سرحال باشینمحمد کوچولو هم به زودی راه بره



سلام عزیزم مریم جون خوبی؟ ممنون گلم موفق باشید منم خیلی دلم برات تنگ شده بود
مریم--------❤
22 مهر 92 13:43
به به فاطمه خانوم برای لباساش دنبال مدل هم میگرده


اره مریم جون فاطمه دیگه به نظرم بزرگ شده که از تو بوردا مدل انتخاب می کنه یا میگه مامان می خوام برم تو انترنت(اینترنت ) مدل ببینم
مریم--------❤
22 مهر 92 13:45
خیلی شیرینی فاطمه کوچولو
خصوصی داری


ممنون شما همشیرینتراز عسلید
محمد دایی امیرعلی جون
24 مهر 92 6:44
سلام صفحه ورودی رو گذاشتم
راستی اگه خواستی قالبت هم ویرایش کنم در خدمتم


ممنون محمدجان باشه عزیزم
آیسان مامان ماهان
25 مهر 92 11:11
هر عید تو را غرق صفا میخواهم..

هر روز تو را کامروا میخواهم...

از بهر تو و هر که تو را دارد دوست...

آرامش خاطر از خدا می خواهم...

عیدت مبارک.......

سلام عریرم عید شما هم مبارک ممنونم آیسان جونم

مامان یاسمن و محمد پارسا
16 آذر 92 8:54
الاهی فدای هر دوتون بشم من که اینقده شیرین و نازید