فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

روزهای شیرین...........

سلام به گلی خانم و موش موشیه کوچولویم الان که دارم می نویسم همتون خوابید ومن باید بیدار باشم تاساعت یک داروی فاطمه رو بدم آخه دیشب خواب موندم حتی صدای زنگ موبایل هم بیدارم نکرد تا ساعت دو خودم بلند شدم حالا فرصت مناسبی هست که بیام اینجا باور نمی کنید مثل بقیه مامان عاشق این سایتم وعاشق نوشتن خاطراتتون                                           از فاطمه که بیماریش تقریبآ خوب شده البته هنوز یه کم اسهال داره یه عاد...
23 بهمن 1391

2چیلدرن وعکسهاشون

مامانی رو ببخشید که دیر به دیر میام اخه مشغولیاتم خیلیه که وقت استراحت هم ندارم اینترنت ایرانسل رو هم کنار گذاشتم وتازهEDSL وصل کردم دلم لک زده بود برای اومدن به اینجا وهمچنین یه عالمه دلتنگی برای دوستان این مدت با وجود اینکه بابایی پیش ما هست خیلی خوشحالیم مخصوصآ شما دوتا فرشته که یه عالمه بهتون خوش میگذره بابایی هم خداییش تو کار خونه بهم کمک می کنه آخه مشتریها اومدن سراغم مجبورم کردن لباساشونو بدوزم وکم کم شروع به دوخت کردم محمد رضا هم کمی آرومتر شده اگه خوابش بیاد می زارمش تو گهواره در ومی بندم دوتایی منو فاطمه میریم تو اتاق خیاطی ومن کارمو شروع می کنم داداشی هم می خوابه عزیز مامانی که چق...
21 بهمن 1391

روزهای خوب................

روز چهارشنبه (آشنایی اول) بازم طبق معمول کارای تکراری بچه داری شستن ، پختن ، نظافت  ویه کم خیاطی، واما مامان که همیشه دلش می خواد تو کار خیر شرکت کنه می خوا برای پنجمین بار دو دختروپسر دم بخت رو بهم برسونه اگه خدا بخواد وبه صلاح باشه و با اینکه از ته دل خوشحالم ترس از آینده هم دارم که زبونم لال یه وقت اتفاق بدی نیفته به همین خاطر فقط معرفی کردم بقیه به گردن خودشون اون شب من وبابایی وشما دو فرشته برای آشنایی دو خانواده اونهارو همراهی کردیم فعلآ هنوز اتفاق خاصی نیافتاده فقط مادر وخواهر داماد خیلی خوششون اومده وراضین جلسه های بعدی در این هفته برگزار میشه تاببینیم خدا چی می خواد ...
8 بهمن 1391

روزشماری از زندگی گلهای باغم

دو شب قبل طبق معمول همیشه بچه ها باید می خوابیدن فاطمه که قربونش برم تا چراغها روشنه ویه آدم بیدار هست بیداره واویلا موقعی که ظهر خوابیده باشه ولی دیشب اذیت نکرد وراحت گرفت وخوابید در عوض محمدرضاکوچولوی فلفلی تا نزدیکای ساعت 4 بیدار بود نق می زد وگریه می کرد نمی دونم چش بود ولی یه کم دلش سنگینی می کرداخرش تو بغلم خوابید دو بار هم نزدیک بود لهش کنم تا اینکه گذاشتمش تو گهوارش دیروز هم از صبح گرفتار نظافت وپخت وپز بودم وبعدهم فاطمه رو حمام داددم که کلی کیف کرد آخرش هم به زور لباسشو تنش کردم می گفت می خوام آب بازی کنم ولی سرما خورده بود می ترسیدم بدتر بشه بعدش نهار خوردیم محمد رضاهم خوب خوابید تو این ...
4 بهمن 1391

عکس از 3روزگی فاطمه گلی تا 4ماهگی

      عکس 3روزگی فاطمه( تواین روز برده بودیمت برای سنجش شنوایی وآزمایش غده تیروئید) که من وعمه سلیمه وبابایی اول رفتیم مرکز خدمات درمانی شهر خودمون نتونستن از پاشنه پات خون بگیرن کلی گریه کردی گفتن برو فردا بیا ین ولی دیگه تحمل گریتو نداشتیم رفتیم برازجان مرکز درمانی امام سجاد(ع)وقتی از پاشنه پات خون گرفتن خواب بودی دست خانم بهیاراونقدرسبک بود که اصلآدردت نگرفت کلی براش دعاکردم توهمون مرکزهم سنجش شنوایی انجام دادی خداراشکرسالم سالم بودی الهی مامانی قربونت بره   پنجمین روز تولدت درحالی که توبغل بابااحمدت خوابیدی کمی هم یرقان داشتی مهتابی نورآبی روشن کردیم تا زرد...
4 خرداد 1391

عکس از بدو تولد تا چهار روزگی فاطمه

                                                                  ١٧ساعت بعداز تولد روی تخت بیمارتان   من وعمه سلیمه اتاقتو برای ورودت تزیین کردیم   کیک به مناسبت تولدت                 &nbs...
2 خرداد 1391
1