فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 10 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

دختر مهتابی فاطمه گلی

تولد 5 ماهگیت مبارک محمد جانم

تولد 5 ماهگیت مبارک محمد جانم     سلام به دختر نازم وبه گل پسرم   عزیزم امروز یک ماه دیگه گذشت وبزرگتر شدی جاااااااااااااااانم، مامان شما ماهه شدید قربووووووووووووونت فداااااااااااات بشم که نفسم به نفس شما بنده،   با اینکه روزها خیلی خسته می شم وبیشتر اوقات کلافه ، با لبخند شما جان می گیرم وامید رو در من زنده می کنید الهی مامان فدای تارتار موهاتون بشه خدای مهربان لطفش آنقدر زیاد هست که هرچی شکرش را کنیم کم است خدای مهربون سپاسی دوباره برای همه چیز به خصوص اینکه فرزندانی سالم به من عطا نمودید واز تو می خواهم که صالح باشند وآینده ای پربار برای ما وک...
25 فروردين 1392

بازم تعطیلات

سلاااااااااام الان که دارم می نویسم شما فرشته های معصوم من خوابید فداتوووووووووووون بابایی هم نیم ساعتی هست که از بوشهر برگشته ابوالفضل پسر عمه سکینه ومامان بزرگ ابولفضل رو برده بود دکتر دیشب تا حالا باران بود چه بارانی کیف کردیم هم اکنون هم صدای دل انگیزش به گوش می رسه روز 13 همان طور که گفته بودم نتونستیم بریم بیرون یعنی همه رفته بودن جز ما که قرار بود با خانواده اقا جون مرتضی بریم که عمه ها گفته بودن بیرون نمی یایم خوب 13 به در به هم خورد ، نهار عمو محمود مهمان ما بود حلوای بوشهری با پلو وخورشت بادمجون که خیلی دوست داشت درست کردم 2 ساعتی بعدازنهار هم رفتیم تو یه مزرعه وبعد از صر...
17 فروردين 1392

چند روز ایام تعطیلی

  سلااااااااااااااااااااااااااااااام مامان جان ببخشید که چند روزیه مطلب نذاشتم آخه خستگی از تنم هنوز بیرون نرفته مشغولیاتم هم زیاده که وقت بیکاری ندارم تا به خودم میام می بینم خسته وخواب آلوده ودیروقته دیگه فرصت نمیشه کار خیاطی از پا درم آورده نه نه نه خود خیاطی نه بد قولیهای مشتریان یعنی دیر اومدن واسی پرو  وعجله هاشون اداره وعدالت رو از من صلب کردن تا جایی که مغزم بعضی وقتها یخ می زنه هیچ سالی به اندازه امسال خیاطی به این بی بندوباری نداشتم بگذریم شما کلوچه های من فعلآ که خوبید خدا را شکر چند باری برا گشت وگذار بیرون رفتیم 5شنبه گذشته تمام طایفه مامان ناهید دعوت زن عمو وعمو نص...
12 فروردين 1392

سال 92 وکوچولوهای من

        سال     سلام مجددآسال نو رو تبریک میگم به همه فرشته های تی تیش مامانی خودمون ومامانای مهربون خوب حالا عید وبهار وشادی وهر کس سال نورو با برنامه ریزی شروع کرده وانشالله به خوبی به پایان برسونه ماهم شروعش تا حالا خوب بوده فقط مامانی بعد از سال تحویل بر اثر خستگی حالش بهم خورد آخه فشار خیاطی یک طرف کار خونه وبچه داری هم یه طرف بسیار خستم کرده بود که صبح روز عید هم به خاطر قولی که داده بودم تا یک ساعت قبل سال تحویل تو اتاق خیاطی مشغول بودم داشت حالم بهم می خورد بابات هم از وضعیتی که برا خودم به وجود آورده بودم خیلی ناراحت شد بعدس...
5 فروردين 1392
1